تو شعر منی
گفتم
شعر مجسم من هستی
ای ایثار مجسم دوست
وقتی که تو
شهادت را بشارت دادی
با شکفتن بنفشه
در زمهریر یخ
و ستیز جنون
درشکوفایی ابر
وقتی که
سرخ کوه خورشید را
به شهادت دستهای خونین آورد
در قتلگاه داس و دانه و خک
وقتی که
سنگهای غرور
خروشیدند
از برجهای قلعه سرزمین من
و کهرم شیهه زد
در دست شتیز
کهنه تفنگ میراثی
دردست مجتبی
رقصید
و خون همایون
به میمنت ایثار
گلگونی بخشید
گونه های لاله را در کوه
چنین شد
که ناله فتاد در نی
و چمری نشست بر گوش
و ابلق جهید ز جای
چون رعد
و فریاد فریدونم
هوشنگ را
خروشاند در کوه
و حال
سیمره
به خروش می خواند
در سرزمین
خون و قصه
در پیکار دانه و داس
اندوه مادرانمان را
در هجرت
|