باز می ایی
پلنگ فحل درون من
از بوی تند تنت
ماغ عاشقانه می کشد
و اندیشه ات
می سوزاندم چنان
که قدرت فریاد
بر لبانم ، کوه آتش می شود
وی مشکنم
چون تندیس شب
در برابر نور
تو می ایی
تو می ایی
سنگین و استوار
با چشمی
ره به دیار سبز جنگل برده
با دستی
پر از شکوفه و نور
و من
می دمم در نی لبک عشق
تا تو
رقصی دوباره کنی
و جهان
دوباره شود آغاز
|