پرویز ابولفتحی


فال قهوه

بر درد قهوه افکند یک نگاه
 صد ساله پیر زن
چینی فتاد به پیشانی اش ز غم
 یک دم سکوت
 یک لحظه اضطراب
فال من است ؟
که می بیند سالخورده زن
 ابرو رهاند ز گره
 فنجان گرفت دور
دنبال گمشده بود
 در سرنوشت من
 از عشق و لاله و شمعدان و تاج گفت
 از یک شتر که بار آرد به خانه من
 از دست دوستی که دستم به دست اوست
گفت :
غافل مباش که خنجر کند رها
 فنجان گرفت دور
 دنبال گمشده بود
با خویش گفتمش
بس کن
 عبث مگو
سال هاست که خنجر به پشت ماست

 

 

بالای صفحه