پرویز ابولفتحی


با باد در جاده

تکاوران خسته جنگل
 در انحصار شاخسار بلوط
 بند تفکر خویش پاره می کنند
 و در باتلاقی دور دست
 مردی
 در انجماد حصارین روز
 اضمحلال خویش را جشن می گیرد
 پرنده ترس را ، در چشمانش
به میهمانی دعوت می کند
 و فرو رفتن را
 می پذیرد به جای صعود
 در گوشه دنجی ، باید افروخت
 سیگار را
 و دور از قیل و قال روز
 تلخی را مزه مزه کرد
 شهامت جدال
در نطفه عقیم من زندانی است
 زیرا
 بر دستان تف زده
شکوفه های گیلاس پژمرده می شود
 تنبلی چشمان من
 پاییز می کند بهاران را
 زیرا رستن ، جنایتی است
 بر خک
 و شکفتن حبابها در اندیشه بیمار
 رسالتی نیست
 تا خروس را به بانگ مقدس صبح
 هشدار دهد
 و من
 مرد کاغذی خیال خویشم
 که شهامت بود و نبود
 در من نیست
 بگذار تلخی را مزه مزه کنم
 و بر اندام جاده های بدون هدف
 بازیچه باد باشم
 من ،‌مرد کاغذی خیال خویشم
 و می دانم
 کودکانی که برایشان قصه گفته ام
 در جاده ها
 سر به گریبان راه می روند
 و هر یک
مسلخ اند به ماژیکی
که از من گرفته اند
 به خاطر میلادشان
 من به آنها بر خواهم خورد
 در حرکت مدام خویش
 با باد در جاده
 اندامم را تکمیل خواهند کرد
 ناشیانه
 و بی ریا
 و من پس از سیر و سلوک خویش
 تابلویی خواهم بود
 پر از رنگهای روشن وتیره
و در چهار راه نصب خواهم شد
 و منتقدان بزرگ
 به خاطر من
تمام خیابانهای شهر را
 می نویسند در بهت
 و من باز
 مرد کاغذی خیال خویش خواهم بود
 من مرد کاغذی خیال خویشم
 و باد مرا
 از چهار راه می کند بی شکیب
راهی تمام جنگلها می شوم
 تا درختان را محکوم کنم
 به پر باری
 و دستان سردشان را
با تب پاییز
 به خواب بدون گریز
 دعوت می کنم
 تمام پنجره از همهمه باد می لرزد
 اما نارنج بر درخت
 به همهمه نانجیب میدان نمی اندیشد
 زیرا هنوز
 دستان سرخ بار فروش را
تجربه نکرده است
تمام رسالت انسانیم
 به میز و صندلی خک گرفته ای
 محدود می شود
 در قفسی
 و از پنجره
 به خیل کودکان چشم می دوزم
 که از مدرسه باز می آ’ند بی شکیب
 و در کله های کوچک تراشیده شان
میکی ماوس فریاد می زند
 و هر کدام در دست طپانچه ای دارند
 هدف دوست نمی شناسد
 زیرا جیمز باند در محاصره دوستان است
 ناجی
در چهار راه لباس پدر بزرگ را
 می پوشد
 و هفت تیر را با دشنه
 عوض می کند
 در چهار راه
 رهگذر را باید با دشنه کشت
 و سری هم به خانه شمعون زد
 و بعد از قتل
 سخنرانی بلیغ کرد
جوانمردی در خانه تزویر رشد می کند و در چهار راه
 قداره ها ،‌ تکمیل قهرمانی را
گرچه کهر
 یال به آخور می ساید
 و مرد را به سواری دعوت می کند
 اما من
مرد کاغذی خیال خویشم
 و خنگ من باد خواهد بود
که از شبدیز
تیزتر می رود
 و رخش را
 مجال دویدن نمی دهد
 من مرد کاغذی خیال خویشم
 و هر روز از دسترییس
 به دست معاون
 هجرت می کنم
 و در هجرتم
برکتی است که از دستها می گیرم
 من طوماری خواهم شد
از ارسال مراسلات
 سرشار از تبصره و ماده
 و بر میزی نصب خواهم شد
 قانون را به ثبت خواهم رساند
 و احمق را بسیج خواهم کرد
 تا در تمام ریاخانه ها
 شمع بیفروزد
من مرد کاغذی خیال خویشم
 آتش را به میهمانی باران
 دعوت می کنم در باغ
 همراه ریزش باران بر بام
خواهم گریست
در فاجعه
مرگ آتش در باران
 من مرد کاغذی خیال خویشم
 کودکی از من
 قایقی خواهد ساخت
 و معلم پیر کاردستی
 بر بادبان من
 نمره ای حک خواهد کرد
 و دستان کوچکی با خنده
مرا به رود می سپارد
 و هجرت من
 تا سرزمین ماهیها
 ادامه می یابد
 بر پشت کوسه ای
لنگر می اندازم
 و به نجوای ماهیها گوش می دهم
که از اندام کوسه می ترسند
 حرف را از صدف
 مکتوم می دارم
 زیرا ،‌ماهیان سرخ بی پروا
 در عمق آبهای سرد اقیانوس
در حصار سبز جلبکها
 همآغوشی را تجربه می کنند
 من مرد کاغذی خیال خویشم
 پروانه را بر دیوار
 مصلوب کرده ام
 عشق را به بند کشیده ام
 غروب را در چشمانم
 نقاشی کرده اند
 اما
 سینه ام طومار عشق کهنه ای است
 که بر باد نمی رود
 مرا
 با گنبد و بادگیر و باد
 پیوند داده اند
 پرنده ای که از آسمانم می گذرد
عقیم می شود
 و شبتاب می میرد
 در دستان من
 من مرد کاغذی خیال خویشم
 از جام خانه ها
 نظاره می کنم
 توفان نفس را در هیبت سرخ
آنگاه که دروغ صیقل می یابد
 در اوج التهاب
و رخوت بیداد می کند
 بعد از توفان
 سیگار می میرد بی آن که
فردا شهادت دهد
 تمام حرفهای گفته را
 من مرد کاغذی خیال خویشم
بگذار
 در تمام جاده های بدون هدف
 بازیچه باد باشم
 من مرد کاغذی خیال خویشم

 

 

بالای صفحه