آوای آزاد »  شاعران » نصرت رحمانی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرنده ای گریان

مرغ اندوه است بوتیمار
 مانده در افسانه های کهنه نامش
 قصه اش ورد خموشان است
 همدم امواج دریای خروشان است
 بوتیمار
 در کنار صخره های مات
 در کنار موجهای مست
مانده در اندیشه ای پا بست
 اشک می ریزد
سر بروی سینه خم کرده ست
چشمها را دوخته بر کامجویی های دریا از تن ساحل
با گنه کاری آنها خو گرفته
 با صواب خویشتن نا آشنا مانده ست
قصه ها از رنج و از شادی
همچون دانه تسبیح بر نخ کرده
 بر انگشتهای دل گرفته
 دردها دیده
 رنجها برده
 داستانها در دل خود گور کرده
 سخت چشم گفتگو را کور کرده
دیده دریا را که بلعیده به کام تشنه خود
 ناخداها را خداها را
 لیک او چشمان جوشان را
پاسدار پیکر دریای خواب آلود کرد
اشک می ریزد
از لب ساحل نمی خیزد
اشک می ریزد مبادا
 آب دریا خشک گردد
روزگار خویش را
 چون اشکهایش
 ریخته بر دامن این کار ، بوتیمار
 قعر گور چشمهایش چال کرده
لاشه ی بود و نبودش را
 قعر تابوت لبانش خاک کرده
 قصه گفت و شنودش را
 با همه بیگانه ، با بیگانگان خاموش مانده
 عنصر هستی درون آب دیده
 طرح باد و خاک و آتش را
 در درون چاه تاریک سیاهی ها کشیده
 از سپیدی ها رمیده
طعنه ها از مردم ساحل شنیده
قطره ها از زهر آب برکه تلخ تباهی ها چشیده
 لیک از ساحل نمی خیزد
اشک می ریزد
 روز خود را کرده چون شام غریبان تار
 مرغ اندوه است بوتیمار
راستی ای مرغ
ای همگام با غم های جاویدان
 هیچ می دانی ؟
 هم رهی داری در این اندوه بی فرجام
 هم دلی گمنام
داستانش چون تو جانفرساست
 عاشق دریاست
 پیشه اش زاریست
 آری
 سکه خوشبختی خود را
 بروی تخته نرد زندگانی باخته
 اسب حسرت بر تن امیدواری تاخته
 در شناسایی فکنده نام را در دفتر مرداب
لیک حتی ، خویش را چون دیگران نشناخته
 عاشق دریاست
بی کران دریای او شعر است
 اشک می ریزد برای شعرهایش
اشک می ریزد مبادا خشک گردد آب دریایش
اشک می ریزم
بر لب دریای شعرم
لحظه ای از صخره ساحل نمی خیزم
بر نگاه خسته می بندم
 نقش ناکسان را
 در میان گریه می خندم
بر مرغان ماهی خوار
 کز کف دریای من هر لحظه می گیرند
 ماهی خردی
آنگه با دو صد فریاد
می رقصند ، می خوانند و می گویند
 طعمه خود را ز کوه و دشت پیدا کرده ایم این بار
 لیک من خاموش خاموشم
لب به تلخ آب سکوت آلوده ام
 از عشق مدهوشم
 همچو بوتیمار
رنگها دیدم
 ننگها دیدم
 دیده ام ناپاک مردم را به پاکی شهره ی آفاق
 پنجه افکندم به دامان غریقان تا رها گردند از گرداب
 سینه بگشودم که از ره ماندگان لختی بیاسایند
 خون شدم تا خونخواران دامن بیالایند
 هر چه دیدم از تو دیدم
 از توی ای دریای من ای شعر
 ای دریغا دوستت دارم
 باز هم می خواهمت ، دریا
سخت می گریم به دامانت مبادا خشک گردی
همچو بوتیمار
 او هم هستی خود را نهاده بر سر این کار
شاعر غم های جاوید است نصرت
 مرگ اندوه است بوتیمار

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009