نصرت رحمانی


 چند لکه بر کاشی معرق

آخرین کبریت را کشیدم
سیگار را بر افروختن
 گره ، در ابروان مرد شکست
 خم شد نشست
 پیچید عطر خون
 عشق را محاسبه ای شگفت در میان است
 سوزش و سازش
فروزش
خکستر کاهش
ققنوس وار
 در نیایش
نیمه شبی ، سحری ، پگاهی
تیزی صخره ای با بن چاهی ... نه حتی ، دم آهی
 در تاریکی خیس حیاط کوچک
 پاشویه حوض نوک پایم را ربود
جز کاشی های معرق و آمیخته با خون
و دستانی لبالب از خواهش ، چیزی نیافتم
 صحن روز را
 شاعری سخن به صبوری شکست
 از عشق ، خون بافت ، بافت ، بافت
که عشق و خون را محاسبه صعب در پیش است
 لب ریز از قرائن فریبی می بافت
بدان که شنودن مرتبه ای نزدیک تر به دیدن است ؟
این فسانه را بافتم
 تا بدانی ، گم شده را
 هرگز بازنخواهی یافت
 حتی با پنج جای پای مردانه خونین
 چرا که عشق و خون و جنون را محاسبه دیگر است

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه