نصرت رحمانی


 سوک

شب گاه
 در کاج پیر پریشان
 می خواند با نای نیم بسمل
 آوازهای سرخ
در پرده های شب
 چون شعله های شور
در زخمه ی سه تار
گر می کشید حریر روح
 در هاله های تب
 شب گاه
 پای برهنه بر لبه ی تیغ
 رقصید
 تا موسم سحر
گفتم
 ای یار
 آرامتر برقص ، در زیر چتر خون
ناگه چنان کشید صیحه که یخ زد رگ زمان
 با خنجری میانه کتفان
و حجله ای
 میان کوچه متروک در سماع
 آواز اشک بر سر منشورهای آن
 شب گاه
رعد شیون چنان کشید
 که درفصول جاری تاریخ خیمه بست

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه