آوای آزاد »  شاعران » نصرت رحمانی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

در تاب گهواره 

ناگهان
 صبر نجابت را در تنگه ی آغوش شهوت افکند
 و ، رذیلت در حجله ی خاموش فضیلت ره یافت
چه سخن ها که ملامت می بافت
 همه تهمت ، همه لاف
چه امیدی که پرستشکده ی تنهایی
 معبر کوچ جدایی ها بود
و نمی دانستیم
 کلمات چه زبونند و چه بی مقدارند
 و چه آسان با ، نه
 می توانگفت : آری
 ای ملامت
 ایا نفرت با کینه یکی است ؟
 نعره در خاموشی پنهان نیست ؟
 برد ، در باخت ؟ و... آه
دستها را رو کن
اضطراب در تخ جیب کسی در خواب است
 که چو تو مضطرب است
باد ... باد
خانه ی باد دگر ذهن پریشانی نیست
 باد ، باد
قاصد در بدریست
ای ملامت ، بس کن
باد را ، آن شب دیدی ؟ دیدی
بی گمان
 حامل روح پشیمانی بود
 که چنان زوزه کشان در تن خود می پیچید
 راستی باد چه پیغامی داشت ؟
از چه کس ؟
 پیچش باد نمی دانی چیست
 گردباد
 باد را باور کن
گردباد قاصد در بدریست
باد بیهوده نمی موید از بیداد است
گردباد ، قاصد در بدریست
 باد نمی موید از بیداد است
 گردباد
 کف گهواره ی من روییده است
 پس مرا باور کن
ای ملامت ، بس کن
 که همه بر بادیم
 مرگ خواهد آمد
 پس از آن آزادیم
 پس از آن آزادیم


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009