نصرت رحمانی


 گورستان

 بوی شن سوخته می آمد
از تن جاده ی گورستان
طشت خورشید پر از خون بود
 خون قی کرده ی تابستان
جوی دم کرده تهی از آب
 طاول قارچ به لب بسته
شاخه ها سوخته و بی برگ
آسمان خسته ، زمین خسته
 برکه ای خشک و ترک خورده
 گربه ای مرده و وز کرده
 در برسایه یک تابوت
 عابری تشنه و کز کرده
گورها گرسنه و خالی
قاریان منتظر و خاموش
نه سرشکی به لب پلکی
نه نوایی که خلد در گوش
گورکن ها همه آواره
همه جا خلوت و کور و سوت
من به صد دلهره می گفتم
 ای خدا گر نرسد تابوت ؟
 بوی شن سوخته می آمد
از تن جاده ی گورستان
 طشت خورشید پر از خون بود
 خون قی کرده تابستان

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه