آوای آزاد »  شاعران » نیما یوشیج »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

به یاد ِ وطنم

ای " فراکش" دو سال می گذرد
که من از روی دلکشت دورم
نیست با من دلم ز من بپرد
که چه سوی تو باز مهجورم
من در این خانه های شهر ، اسیر
همچو پرّنده در میان قفس
گوییا دزدم از بسی تقصیر
شده ام در خور چنین محبس
بدتر از دزد، می کنم باور
کرده ام هر گناهشان را فاش
چون پرنده به هر طرف خودسر
خوانده ام ، خواندنم بود پرخاش
می هراسم ز هر چه دیوار است
چه کند با هراس خود شاعر؟
شاعری کاین چنین گرفتار است
باشد اندر گریستن ماهر
این همه هیچ ای " فراکش " من
دور ماندن ز روی تو سخت است
دوریت کاسته است ز آتش من
چیست این بخت ، مرگ یا بخت است ؟
می رسد چون نسیم های بهار
دامنت می شود سراسر گل
می کشی سوی خود ز راهگذار
هر پرنده : چه " زیک" و چه بلبل
کوه خرم ! " فراکش " محبوب
ملجاء فکرهای تنهایی
که همی ایستد بسی محجوب
بر سرت آسمان مینایی
من که با فکر ِ نافذ و باریک
خلق را هر زمان بپیچانم
پس چرا کمتر ز بلبل و " زیک "
غم فشرده است روی خندانم ؟
کوه ! با آن همه نعایم وجود
با چنان میهمانی عامی
نَبَرد پس چرا ز روی تو سود
شاعر بینوای ناکامی ؟
سهم من دور ماندن از آنجاست
بی نصیبی ز هر چه جانبخش است
وطنم را ببین که از چپ و راست
چه نهان پرور و نهانبخش است
باشد آن گونه ای که می خواهد
از صدای من وز شکلم دور
گرچه هر دم ز جان ِ من کاهد
گنهش نیست ، خود شدم مهجور
وطنم راهمیشه دارم دوست
با وجود تمام بی بهری
نرسد سوش تا جهان بدجو است :
دست ِ یک فتنه ، پای یک شهری
 

 

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009