آوای آزاد »  شاعران » نیما یوشیج »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

از ترکش ِ روزگار

تا داشت بر سر ما زمانه غوغا
تا کینه بُد از رخش هویدا
تا بود هوای انتقامش
یک تیر به ترکشش نهان داشت
آن تیر ، هزارها زبان داشت
بگرفته زمانه اش سر ِ دست
آلود به زهر ِ مرگش ، آنگاه
کردش ز هر آنچه خواست آگاه
پس چند دگر بیازمودش
2
هر جای فرشته بود مغلوب
دیوان پلید اندر آشوب
در قصر تو رقص بود و آواز
حق قود به راه ها گریزان
می داد نشان ِ آن پلیدان
می ریخت ز چشم ها گهرها
دانم چو دل ِ زمانه می سوخت
چشم از سر ِ کین به آن نشان دوخت
آن تیر که داشت پس رها کرد
3
زان شست ِ پریده از سر ِ سوز
آن تیر منم . منم که امروز
آیین من است ، جنبش من
گر زوزه ی دشمن جهانخور
سازد همه ی فضای را پُر
هرگز نشود خروش ِ من کم
گر از همه جا غبار خیزد
بر راه من و به من بریزد
بر من نشود طریق من گم
آن تیر جهنده ام که چون باد
گر دیده رها ز شست ِ استاد
گشته ز ِ نخست با نشان جفت
این گونه بپیچم و بپرّم
هر جای ببندم و بدرّم
وز راستیم مرا مدد هست
 

 

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009