|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
خارکن
پشتش از پشته ی خاری شده خم
روی از رنج کشیده درهم
خسته ، وامانده به ره خارکنی
شکوه ها داشت به هر پنج قدم :
" ای خدا بخت مرا پایان نیست
حرفه ی شوم مرا سامان نیست
پیرم و باز چه بخت ِ دنی است
که نصب چو منی منحنی است
کار من خاربری ، خارکنی
نیست این خارکنی ، جان کنی است
رشته ی جان من است اندر دست
نه رسن ، رشدته ای از طالع بست
تا شود گرم تنور دگری
بخورد نان تا بی دردسری
سر ِ من گرم شود از خورشید
من خورم خون دل از خون جگری
منم و سایه ی من ناله ی من
شومی کار نود ساله ی من
روز هر روز به هنگام سحر
شوم از خانه ی ویرانه به در
تا گه ِ شام به زیر خورشید
دره ای خشک مرا گشته مقر
هی کنم ریشه ی خاری به کلنگ
هی کُنم با کجی طالع جنگ
خرّمی پاک ز من بگریزد
چکه چکه عرق از من ریزد
تا یکی پشته فراهم سازم
مرگ بر گردن من آویزد
با هزاران تعب پیچاپیچ
پشته ام چند خرند آخر ؟ هیچ
ای شود نیست ، بماند ویران
هر تنوری که از این پشته در آن
بی من آتش بفروزند و پزند
قرصه های شکرین و الوان
نیست نان ، پاره ای از قلب من است
زهرتان باد ، چو اندر دهن است
نظم این است و ره دادگری
که مرا کار بود خون جگری
دیگری کم دَوَد و کم جنبد
سودها یابد بی دردسری
لیک در معرکه ی کوشش و زیست
سود من گر برسد ، نظم آن نیست ؟ "
|