|
|
به عالیه ی عزیزم
خیلی پریشانم . برای من پیراهنی که از جنس خاک وسنگ باشد خیلی از این
پیراهن که در تن دارم ، بهتر است . در زیر خاک شخص را آسوده می گذارند
. چرا یک حربه در مقابل من نیست ! حربه ی عزیز مرا کی برد ! یک قطعه
فلز کوچک که می تواند آسایش ابدی یک فکر طاغی و خسته را تهیه کند چرا
از من دور است ؟ چرا از چیزی که خوبی و بدی را در نظرم یکسان می کند
بپرهیزم ؟
اسرار فراوان ، دردهای بی درمان ، ناامیدی ها و بدبینی ها در من خوب
رشد و تربیت یافته اند . حال ایا وقت آن نیست که آن ها را از این محل
تربیت ، قلب ، بیرون کنم ؟
چرا این پرده پاره نمی شود . قلب سمج من در اینجا چه کند ؟
عالیه! از تو می پرسم این یک پاره خون مگر می تواند عالم ابدیت باشد ؟
ابدیت برای خودشان بماند . عدم مطلق را به من بدهند . اگر برای زندگی
ام حرف بزنم ، مثل این است که وصیت کنم . وصیت هم که راجع به زندگان
است . ببین چه قدر نتیجه ی افراط انسان در طلب موهوم است
این حالت مرموز مرا می گریاند . افسوس ! دیگر اشک های شاعر قیمت ندارند
. قطرات چشم سرازیر می شوند : دریای بی آرامی را تکشیل می دهند . عالیه
! توی می خواهی با دست و زبان خودت این دریا را بپوشانی . حال که علاقه
ی من نسبت به تو از دوستی هم تجاوز کرده است ، می خواهی چشم هایم را
ببندی
اما اشک ... اشک راه سرازیر شدنش را از گوشه های چشم بلد است
دلم می خواست در صحراهای وسیع و خلوتی بدوم و فریاد بزنم
دلم می خواهد سم مهلکی روی لب های تو جا بگیرد . لب های تو را ببوسم و
در زیر پای تو در هواص یافو آزاد ، دنیا را وداع کنم
این هم برای من میسر نیست ! پس چرا زنده ام ؟ از من نپرس برای چه ؟
شاعر خلقتی است که هنوز دیگران عجایب آن خلقت را کاملا ادراک نکرده اند
. توصیفات اشخاص درباره ی او ی نوع مقاربت روحانی است
فکر کن . به این حسرت نبر که چرا قصرهای مرتفع و باغ های مجلل نداری .
آن ها را جنایت و خیانت فراهم می آورد . اگر طبیعت به تو قلب نجیب و
همت عالی داده است خوشحال خواهی بود که نسبت به تمام آن تجملات بی اعتن
هستی
درباره ی شوهرت ، وقتی که او را شناختی و بر دیگران ترجیح دادی ، او
برای تو مایه ی تسلی آلام باطنی می شود
نمی دانم با این پریشانی خیال زندگانی را امتداد خواهم داد یا نه . می
بینی عالیه ! عالیه ! من از همه چیز سیر و بیزار هستم . فقط وجاهت و
محبت تو می تواند مرا نگاه بدارد . با مریض خودت مدارا کن
نیما
|