|
پرنده ی کوچک من
جسد بی روح عقاب بالای کمرهای کوه افتاده بود. یکی از پرنده های کوچک
که خیلی مغرور بود به آن جسد نزدیک شد . بنای سخره و تحقیر را گذاشت .
پر و بال بی حرکت او را با منقارش زیر و رو می کرد . وقتی که روی شانه
ی آن جسد می نشست و به ریزه خوانی های خودش می پرداخت ، از دور چنان
وانمود می شد که عقاب روی کمرها برای جست و جوی صید و تعیین مکان در آن
حوالی سرش را تکان می دهد
پادشاه توانای پرندگان ، یک عقاب مهیب از بالای قله ها به این بازی
بچه گانه تماشا می کرد . گمان برد لاشه ای بی حرکت که به واسطه ی آن
پرنده به نظر می اید جنبشی دارد ، یک عقاب ماده است
متعاقب این گمان ، عقاب نر پرواز کرد . پرنده ی کوچک همان طور
مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ی غافل تر از او از دور در کارش
تماشا می کردند . عقاب رسید و او را صید کرد
اگر مرا دشمن می پنداری چه تصور می کنی ؟ کاغذهای من که با آن ها سرسری
بازی می کنی . به منزله ی بال و پر آن جسد بی حرکت است . همان طور که
عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن کاغذها علاقه دارم . اگر
نمی خواهی به تو نزدیک بشوم ، به آن ها نزدیک نشو
تو برای عقاب توانا که لیاقت و برتری او را آسمان در دنیا مقدر کرده
است ، ساخته نشده ای
پرنده ی کوچک من ! چرا بلند پروازی می کنی ؟
بالعکس کاغذهای تو برای من ضرری نخواهد داشت ، عقاب ، کارش این است که
صید کند ، شکست برای او نیست ، برای پرنده ای است که صید می شود.
قوانینی که تو آن ها را می پرستی این شکست راتهیه کرده است . ولی من نه
به آن قوانین ، نه به این نجابت به هیچ کدام اهمیت نمی دهم
نه ! تو هرگز اجنبی و ناجور آفریده نشده ای ، به تو اعتنا نمی کنند .
تو به التماس خودت را به آنها می چسبانی . اجنبی نیستی ، مثل آنها
خیالات تو با بدی های زمین گنهکار سرشته است
قدری حرف ، قدری ظاهر آرایی آن ها کافی است که تو را تسخیر کند
در هر صورت اگر کاغذهای مرا در جعبه ی تو ببینند برای کدام یک از ما
ضرر خواهد داشت ؟
عقاب
|