|
عالیه ی عزیزم
نزدیک نیمه شب است . نمی توانم بخوابم . واقعه ی اخیر در زندگانی
نویسنده بیشتر اهمیت دارد . دیشب خواستم از تو احوالپرسی کنم . مانع
شدند . از دور به اتاق خودمان نگاه کردم . چراغ را خاموش دیدم . ددین
این منظره ، مرا غمگین کرد . ناچار از دیوار بالا آمدم . مدتی روی پشت
بام نشستم ، ایراد نگیر ، محبت داشتن منوط به این نیست که شخص پول
فراوان داشته باشد یا زیاد از حد وجیه و محبوب باشد . اگر خطایی از من
سر زد ، کدام انسان بدون خطا زندگی کرده است
این هم در نتیجه ی جنونی است که صدمات زندگی برایم فراهم کرده است .
خودت می دانی . طبیعتا تا دو جنس به هم جوش بخورند با هم کشمکش دارند
ولی این دفعه دعوا بی موضوع بود . هوا سرد شده ، سرما خوردی
ناخوش شدی . این خطای طبیعت است . بلکه خطای خود توست . چرا به حمام
رفتی .
بالعکس به من تهمت زدند . می دانم اوضاع به کلی در این روزها به همین
چیزها دلالت داشت . تو به من تهمت می زنی که با دخترها رفیق هستم ، آن
ها تهمت می زنند از شر زبان من ناخوش شده ای . متشکرم . مفارقت شیرین
است . از دشمنی کم می کند و به دوستی می افزاید . قلب نارضا را هم تسلی
می دهد اما ...
به جنگل های « نی تل » قسم من فقط یک نفر را دوست دارم و متارکه ی
اخیر موضوعی نداشت ، مثل این بود که عمدا با فحش اسبابی فراهم آورند که
من از آن جا دور باشم
از این ها گذشته خیبی اسباب نگرانی است . مخصوصا وقتی که می شنوم کمرت
را سوزانیده اند . قلبم را سوزانیده اند
پس نگذار در این تنهایی کسی که هیچ کس را ندارد و امدیش رو به انقطاع
است گریه کند و در این گریه به خواب برود
نیما
|