|
عزیزم
به من سخت می گذرد که تو تب کنی . کاش تمام حرارت ها یک جا جمع می شد و
به جای این که ذره ای به اندام تو نزدیک شود ، قلب سمج مرا می سوزانید
با این که این همه مردمان شریر وجود دارند که کارشان به گمراه کردن
معصومین می گذرد ، ایا تب مقری در آن پیدا نکرد که به تو حمله برد ؟
از شدت فکر و آلام باطنی حس می کنم دچار یک ضعف و خفگی قلبی شده ام .
آه ! یک دفعه آتش می گرفتم با وجود این تمام حواسم پیش تو است . چه چیز
بیش تر از این قلب را به مصائب نزدیک می کند که انسان زود دوست بدارد و
زود تسلیم بشود . و از این گذشته کدام بدبختی بزرگتر از این است که شخص
تو تب داری ، نمی خواهم حرف بزنم ، ولی تب تمام می شود و باید بدانی
در این مواصلت به کار مهمی که خیلی ها آرزو داشته اند اقدام کرده ای و
تاریخ و اینده به تو نگاه می کند
عالیه ! عالیه جز من و تو کسی در بین نیست . همه جا تاریک همه جا مجهول
. به من اجازه بده امشب پیش تو بیایم !
نیما
|