نادر نادرپور


الماس و دندان

 شب در پس لبان درشت و سیاه خویش
 دندان فشرده بود بر الماس اختران
الماس هر ستاره به یک ضربه می شکست
 وز هر کدام ، بانگ شکستن بلند بود
 در شب ، هزار زنجره فریاد می کشید


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه