آوای آزاد »  شاعران » نادر نادرپور »


 
 
 


 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر ستون بسته

در آن شهر تاریک از یاد رفته
 که ویران شد از فتنه ی روزگاران
 شبی بر ستون بسته ای دید سعدی
که نامش نپرسید از رهگذاران
چو ماری که بر دوش ضحک خفته
گره خورده زنجیر بر بازوانش
عطش ، آتش افشانده در تار و پودش
غضب ، لرزه افکنده در زانوانش
گذر کرد و از او نپرسید سعدی
که ای مرد برگشته ایام چونی ؟
 ندانست کاین بر ستون بسته هر شب
 چو فرهاد نالیده در بیستونی
ندانست سعدی که این مرد تنها
 ز روز ازل بر ستون بسته بوده
 ندانست کز روزگاران پیشین
 همه شب پریشان و دلخسته بوده
بسا کس که از گردش آسمان
 درین خاکدان زاده و درگذشت
 ولی این نگون بخت ، بر جای مانده
 چو سنگی که سیلابش از سر گشذته
شگفتا !‌ که این مرد شوریده خاطر
ز فریاد خود بافت ، زنجیر خود را
 نه تقدیر او بند بر پای او زد
 که در دست خود داشت تقدیر خود را
من آن بر ستون بسته ی شوربختم
که بازیچه ی دست بیداد خویشم
 مگر شعر ،‌ زنجیر فریاد من شد
 که خودش بر ستون بست فریاد خویشم

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009