|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
بیمار بیدار
آه ! مار شانه ی ضحک اگر مغز جوان می خواست
مغز پیر من
خواستار فکر بیمار است
تشنه ی اوهام و اسرار است
او جهان را سخت می کاود
تا در آن ، فکری به پهنای زمان یابد
ذره ها را می شکافد دل
تا در آنان ، رازی از منظومه های کهکشان یابد
واژه ها را می دراند پوست
تا در آن ها ، جوهر اندیشه های جاودان یابد
از بدن های صدفگون ، در لذت می کشد بیرون
تا در آخر ، گوهری والاتر از کون و مکان یابد
کی برین سودای شومش چیره خواهد شد فراموشی ؟
کی فراموشی تواند راند او را سوی خاموشی ؟
مغز من ، ظالم تر از ضحک و زهر آگین تر از مار است
آدمیکش نیست اما زندگیخوار است
طعمه هایش : لحظه های جاری بی بازگشت من
او ، بسان عقربک بر صفحه ی ساعت
روز و شب ، هشیار و بیدار است
او حکومت می کند بر سرنوشت و سرگذشت من
از چنین خودکامه ی بیدادگر ، فریاد
نفرت و نفرین برین بیداد
تا مگر این مغز ضحکانه را چون پتک بر سندان خود کوبی
رایت عصیان برافراز ای اجل ای کاوه ی حداد
|