آوای آزاد »  شاعران » نادر نادرپور »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

اول و آخر این کهنه کتاب

مرد نقال آن شب از رستم سخن آغاز کرد
 وز نخستین جنگ او با دشمنش ، افراسیاب
وصف رستم گفت و وصف قامت رعنای او
 کز بلندی بوسه می زد بر جبین آفتاب
گفت : چون این پهلوان بر سنگ ره پا می نهاد
 سنگ ، در هم می شکست از گام پولادین او
 چون شباهنگام ،‌ خواب راحتش در می ربود
ناله می کرد از سر سنگین او ، بالین او
گفت : چون یک روز ، خشم آورد تیپا زد به کوه
 کوه از جا کنده شد ، لغزید و در صحرا نشست
 گردی از لغزیدنش برخاست چون دود از حریق
 پهلوان خندید و خوفش در دل خارا نشست
 گفت : چندان عرصه را بر شاه ترکان تنگ کرد
تا سرانجام از فراز مرکبش پایین کشید
پنجه در بند کمر زد تا ز جا برگیردش
بند نتوانست بار آن تن سنگین کشید
 شاه درغلتید و ، ترکان بر سرش گرد آمدند
 تاج او در دست رستم ماند و ، خود بیرون شتافت
عرصه ی کین را ز بیم جان شیرین ترک گفت
اسب را زین کرد و سوی ساحل جیحون شتافت
 رو به دربار پشنگ آورد و نالیدن گرفت
کای پدر !‌ این کیست ، این مردی که رستم نام اوست
من جوانش خوانده بودم ، دیگرا جویای نام
بی خبر بودم که از پولاد و سنگ اندام اوست
ای پدر ! هر چند در جنگاوری شیر نرم
در کف او پشه ام ، این آفت از جان تو دور
 سام اگر مانند رستم قوت سرپنجه داشت
 هیچ کاری برنمی آند ز فرزندان تور
چون مرا افکند و گرز آهنین را برگرفت
سر فرو بردند در پشت سپر ، تورانیان
 سر فرو بردند تا از روی آنان نگذرد
 نعل اسب رستم و فر درفش کاویان
ناگهان نقال از داستانسرایی بازماند
 غرش خمیازه ای را از لبانش دور کرد
گفت : رستم آن قدر کوتاه شد تا بنده شد
 گرز او را هم خدا در دست من وافور کرد


 
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009