آوای آزاد »  شاعران » نادر نادرپور »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

نه شکوفه ، نه پرنده

 ای بینوا درخت
 کز یاد آسمان و زمین هر دو رفته ای
 ایا در انتظار بهاری مگر هنوز ؟
مرغان برگ های تو ،‌ یک یک پریده اند
 ایا خبر ز خویش نداری مگر هنوز ؟
این عنکبوت زرد که خورشید نام اوست
دیگر میان زاویه ی برگ های تو
 تاری ز روزهای طلایی نمی تند
 دیگر نگین ماه بر انگشت شاخه هات
سوسو نمی کند
 چشمک نمی زند
دیگر درون جامه ی سبزی که داشتی
آن آشیان کوچک گنجشک های باغ
چون دل نمی تپد
 آن روز ، آشیانه ی آنان دل تو بود
ایا بر او چه رفت که دیگر نمی تپد ؟
 این دل ، نشان هستی بی حاصل تو بود
 مرغان برگ های تو در آتش خزان
یکباره سوختند و به پای تو ریختند
 گنجشک های در به در از آشیان خویش
همراه باد و برگ ، به صحرا گریختند
اما تو ایدرخت ، تو ای بینوا درخت
 چون مرده ی برهنه ی پوسیده استنخوان
 بر گور بی نشانه ی خویش ایستاده ای
بنگر که هر چه داشتی از دست داده ای
بنشین که بعد ازین
دیگر به خنده لب نگشاید شکوفه ای
زیرا به روی هیچ لبی ، جای خنده نیست
 بنشین که بعد ازین
دیگر ز لانه پر نگشاید پرنده ای
زیرا که در حباب فلزین آسمان
 دیگر هوا نمانده و دیگر پرنده نیست
 ای بینوا درخت
 ایا خبر ز خویش نداری هنوز هم ؟
 از یاد آسمان و زمین هر دو رفته ا ی
ایا در انتظار بهاری هنوز هم ؟

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009