نادر نادرپور


باغ

کافی نبود و نیست هزاران هزار سال
تا بازگو کند
آن لحظه ی گریخته ی جاودانه را
آن لحظه را که تنتگ در آغوشم آمدی
آن لحظه را که تنگ در آغوشت آمدم
در باغ شهر ما
در نور بامداد زمستان شهر ما
 شهری که زادگاه من و زادگاه توست
شهری به روی خک
خکی که در میان کوکب ستاره ایست

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه