|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
معراج
پنجره ی بسته را به مشت شکستم
در نفس تند آفتاب نشستم
تیغه ی پولادی گداخته ای را
محکم ، بر سینه ی برهنه نهادم
روزنی از سینه سوی قلب گشادم
شاهرگش را به یک نهیب گسستم
فریادم از گلوی خشک گذر کرد
فریادم کوه را برید و تراشید
قلبم را چون تفی به خاک فکندم
خونم فواره زد به صورت خورشید
|