آوای آزاد »  شاعران » محمدرضا خاکبازنیا »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

غروب عشق

یافتم ،
زلال و پک ،
همچون قطره قطره باران .
 
رفتم ،
چه رفتنی ؟
رفتنی از پی دیدار یک آشنا .
 
رسیدم ،
چه رسیدنی ؟
که پایان شعله های یک عشق نافرجام بود .
 
امید داشتم ،
چه امیدی؟
که همانند زهر فرو رفته در بطن یک وجود تنها بود .
 
دیدمش ،
چه دیدنی ؟
غمزه نگاه حکی از یک دنیا درد.
 
گفتمش یار ،
آن من سرگشته و شیدا منم .
 
آهی بلند کشید و گفت :
 
دیر آمدی ،
 
ولی تو از دیاری دور آمدی و مهمان منی .
 
گفتمش :
 
چه مهمانی که به دنبال دل آمده ام .
 
گفتا :
 
تاملی کن که این زاینده رود ،
 
انتهای مسیرش خط زندگی ما خواهد بود.
 
رفتم به دنبال رود .
نه ، تنها نرفتم ،
بلکه با او رفتم .
 
رسیدیم به پایان رود،
ولی افسوس ، که رود هم همانندما در بن بست اسیر و به
 
مرداب بدل گشته بود .
 
ایستادیم و خندیدیم ،
چه خنده ای ،
که زهرخنده ای برای وداع بود .
 
غــــــــــروب ،
 
چهره افسرده اش را بر ما گشود.
 
هنوز گرمی مرواریدهای اشک چشمش ، در تاریکی آن غروب ،
 
دستانم را نوازش میکند .
 
آری ، فقط یک روز و آن روز انتهای خیال ما بود.
 

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009