آوای آزاد »  شاعران » محمدرضا خاکبازنیا »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

طلوع دوباره آفتاب

چرا دیگر نمی تابد،
بلند اندام زیبایم ،
که شمع پر فروغ و زیور ابیات من بود .
 
چرا اینگونه سکت شد ،
پری قصه های من ،
گل سرخ خیال لحظه های غربت و محنت .
 
چرا تسلیم محض سرنوشت نابرابر شد،
 
مگو، بـــــا تــــو،!
که شاید دلبرت ،
دلبسته قصر طلایی شد.
 
نمی دانم .....
 
نمی دانم که بعد زندگی عشق است یا تزویر ؟
نمی دانم که عصر ما ،
و آن افسانه شیرین و کهنه قصه لیلی،
 
همه خواب و خیال است یا همه نسیان ؟
 
نمی دانــــــــم ....
 
ولی ، آونگ لحظه های شب خیزم ،
و قطره قطره باران ،
به روی شاخه گل ها ،
و بغض در گلو مانده ،
سرود سبز دوستی را ،
و آفتاب صداقت را ،
بشارت می دهد روزی .
 
به امید چنان روزی
شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر.
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009