آوای آزاد »  شاعران » مصطفی موسوی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سخن عشق

عشق را بگو
ای باغبان احساسات پاک
ای که مدتها شدی مثل گنجی تو خاک
گل های سرخ را درو کند
پرهای سفیدش را جلوی راه ماه ما ولو کند
گویی شاعری لباس نو پوشیده است
نو رسیده شعرش او را پسند نموده است
عشق را بگو
کبوترهای چاهی را جامه ای سپید به تن کند
و کلاغ سرود خوش خبری پشت هم سر کند
و آسمان قسم ما را به عشق به حق باران باور کند
جغد هم دعوت است به اعتبار موسیقی ملایم شب های بی کسی
و همان جیر جیرک به حرمت شادی دادن لحظه های دلواپسی
راوی را بگو
وصلت تازه است باید آن در خاطرات ثبت کند
و تصویر گر
نقشی از قلب سرخ بجای تابلوی پوسیده ی عاطفه بر اتاق سینه ها نصب کند
استمرار تنفس در عمق جان
نرو تازه مجلس شروع شد قدری دیگر برقص بمان
عطر خوش نو شدن ... کاغذ های دیواری نو ...
من نفس می کشم
بوی چوب نم زده ... عطر لباس عروس تو....
نقش جدید احساس نو
تالار پیوندمان
به وسعت نگاه بود
بعد از احساس مشترک
روی تقاطع لمس دستان تو
بگو دوستانم آنجا دم غروب جمع شوند
بگو از آنها دعوت کرده ام
به چشیدن بوسه های ناب
به نوشیدن طعم اشک های توی خواب
به اسراف در مصرف لبخند و شاد شدن
به شکستن تمام زنجیر های غم و آزاد شدن
از شما دعوت می کنم
بهترین آرزوهای من
بهترین عاقبت ها مال تو
" جناب آقای خورشید
بانوی محترم ماه من
با اجازه ی شما
مجلسی البته نه شاید شایان شآن شما
به مناسبت تبدیل من و ما به هیچ دنیا
بر پا نموده ایم
به جشن ستاره های کوچکت بیا "
عشق را بگو
آخر میهمانی مان
در بین خانواده ها
با شعر سخن کند
یک موسیقی آرام و دلپذیر
و احساس سبک شدن
و بعد از آن تکرار آن
اما در سکوت
عشق دعوت است به جمع مان
ای زمزمه ی دلنشین
آوازت یکبار خوش است
اما تا آخر داستان زندگی
این ناب شعر را دیگر
با هیچکس جز او مخوان

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009