|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
شعورشعر
برگ افتاد از درخت خشکیده ی
خرمالو
پرنده ای ناله زنان پرباز کرد خواب آلو
رویای زمستان به ذهن درختان می رفت
کم کم داشت از خاطرباغ فصل تابستان می رفت
آب جاری بود مهتاب جاری بود
در حوضچه ی خانه ی ما بازتاب نور شبتاب جاری بود
بانوی گیسو سیاه شب پرده ها را می بست
شعر باران راه کوچه ها را می بست
قطره های جریان تمام شب قندیل می بست
سردم بود ... شعر می گفتم ...
|