|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
برنمی گردم
نگاهم خیس .. آهم خیس .. چرا اشک بر نمی گردد ؟ قلم بر کاغذم زجه زده
آری که شعری تر نمی گردد
زمان تاریک ... مکان تاریک ... زمین و آسمان تاریک به قلبم آه دیدار یک
ناجي دگر باور نمی گردد
نفس در سینه فرسوده زبس نای بغض پیموده هوايي بر نمی گردد
ز بس غم دارم از دنیا بازی می کند با من ولي آخر نمی گردد
همه آنچه مرا بوده قمار تلخ از سوده ورق زندگي حتي بسوزم بر نمی گردد
شراب تلخ نوشیدم حواسی نیست که حسی بود که دیگر بر نمی گردد
بیاد دارم روزی را که عاشق شد دلم رفت و منم رفتم و ديگر بر نمی گردم
بیاد دارم روزی که خسته از دنيا شدم بستم دو چشمم را
همه با چشم باز به خاكم باز بر گشتند و با چشمان بسته بر نمی گردم
همیشه گيج و آوار تنم راهي تنهاييست ... کوچه کوچه بو کرده ام خاطرم را
باز
ولی هرکس را که بر گشتم ... بر نگشت و بر نمی گردم.
|