آوای آزاد »  شاعران » مصطفی موسوی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاهم کن

نگاهم کن مرا باران ببین چه خالی می بارم
نگاهم کن ببین چه ناشی وار از کرده پشیمانم
نگاهم کن غروب سرخ که خون تو به قلبم آتش شب شد
نگاهم کردی آخر که نمی شد گفت چگونه این تنم تب شد
نگاهم کرد ز دلسوزی گفت شکل امید خاک تو رویش گل بود
نگاهم سوخت ازشکل امیدش خیانت بود که من را می آموخت
حال خائن شعرم که پایش در غل و زنجیر خاطره گیر است
یه مرد افتاده در زندان چشم به ابر فاجعه دوخته و نمی دانی چه دلگیر است
نگاهش کن سایه ام را که از سرما می لرزد
نگاهش کن ببین در دوری نور قد علم کرده از شب نمی ترسد
نگاهش کن ببین دل را که با خوناب می جوشد
نگاهش کن ملاقات کن حضورش را که آن صورت خندان از درون هر لحظه می پوسد
به وقت آن نگاه نه شکل یک گل باش نه یک آسمان اشک باش نه خاطره هدیه کن من را
به وقت آن نگاه از پشت شیشه ی تکرار تنهایی برای شادی ام به من فرصت بده شب را !!!
خودم تا صبح می گریم با دل نگاهت می کنم تا گل کنی از خاک من غم را !!!


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009