آوای آزاد »  شاعران » مصطفی موسوی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

پالیزبان بیدار شو!

لحظه ها می سوزند
باغ در خاطر من تاول سبز
شرح فرسایش خاک
زیر باران
چهر های نمناک
می بینم
زایش فردا ها را
آسمان می جوشد
شب باز هم خوشحال و مسرور
با ستاره ازعشق خویشتن می گوید
شامگاه است
لب تو مسرور باد
شالیزار!
پر آب باشی ان شاالله
پرنده
پر زد
کجا ؟
هنوز که تابستان است باش اینجا !
سرخ رنگ اشکی ست خورشید
کنج چشمان کوهستان دور دست
نرسیده به فردایم ! بعد از دیروز
غصه نخور من هم خوشحالم
می بینی ؟!! زیبا
کلمات ساکت ما را
می بینی ؟!!
پالیزبان
اوج پالیز را در تابستان !
آب نمی خواهیم
عشق نمی خواهیم
خاطره ها ارزانی خودتان
شب به نیمه رسید
بوسه زنید شاعران
شعر یکدیگر را
شاعری که در قفس قافیه اش حبس شدم
شعر آزادی گفت !!
صدای درد که تقلید شد
حق از میهن ما به جرم کفر تبعید شد !
پالیزابان بیدار باش
شهر را نور افشان کن
دور شو از ظلم و جفای تاریخ
پالیزان بیدار شو
معشوقه ی تو قصد رفتن دارد
پالیزان بیدار شو
وقت برداشت محصول شده
بازار گرم است
می بینی ؟!!
سوز و گداز مقصودت را ؟!!
آرزو بر حسرت افتاد ... چهره ای لبخند زد
پالیزبان بیدار شو
نو عروست خاک است
و من ز تو دور شدم
قبل از آن که هجرت بکنیم
باران بارید
من بوی خاک گرفتم و تو
گل لبخند به لب من دادی
پالیزبان بیدار شو
جشن عروسی ما شده است
بر سرمان پانیذ بپاش
پسرت داماد است !
.
.
.
فردایش دیدم
باغ خشک شد !
پالیزبان پای آن خواب می دید
رویای زیبای تگرگ تابستان می دید !
جالیز یخ می بست !
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009