آوای آزاد »  شاعران » مصطفی موسوی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

نبش قبر

خرده شیشه های ریخته ی کف زندگی ام
بریده قالب نرم قلب مرا
شکوفه های لبریز از خواهش احساساتت
شکسته طپش سرد مرا
خوابهای براق و تماشایی می بینم
لحظه ی نه چندان دور مرگ مرا
می رقصم در تابوت اتاق آلودم
می بوسم عادت درد آلودم
جاده ی دور ومه آلودم
تو کنارم ماندی و دیدی
لحظه ی سوختن خرمن سبز مرا
تو که با من خواندی
زندگی گاه خکستری و گاه سرخ رنگ مرا
تو همیشه با من بودی
تو همیشه با من سوختی
ارزش وقت شعر آلوداشک مرا
تو همیشه می دیدی
با رویش گل می روئیدی
با بوسه ی خورشید می خشکیدی
درحس پرواز من جنبیدی
تو بودی که با موسیقی سکوت من رقصیدی
نبش قبر زنده بگورمن را دیدی؟
در این خک دنبال چی می گشتی
استخوان پوسیده؟
لب های خشکیده؟
نعشه ای گندیده؟
که همیشه لبخند تلخ مرا بعد ازفهمیدن دردش دیده
می گفتم
می سوزیم – می سازیم
ما این بازی را پیش از پایانش
می بازیم
ای افعال مجهول ادامه دادن بر من سخت است
این مطلوب مجهول را بیا این بار با هم بسازیم
این بازی دروغین عاطفه را لااقل ما به هم ببازیم
حس در تن من احساس غربت دارد
مثل آن لحظه که می خواست بگوید که دوستت دارد
کلمات خود به خود خط خوردند
برگ های عاقبتم پاره شدند
من را رسوا کردند
آشفته به خک دادند
خونها اصرار سفر به سرزمین فلب او را دارد
سفر تنهایی
چشمان عزیزخک آلودش اشک ریخته
در گورستان تاریک و سرد تنم
شکل تو مثل لباسهای بی سر وپایت آویخته
تندیس شفاف و شکسته گل گون تو را
خاطرت مثل شیشه کف زندگی من هم ریخته
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009