مصطفی موسوی


اینجا تولدی هست

اینجا سرور و شادی
خک وجودم اما
دربهت سوگواری
آرام گفتم با تو
بر سنگ قبر قلبم
باران اثر ندارد
همیشه با تو بودم
قلبت خبر ندارد
شاید که با تو ریزد
سقف سیاه خکم
محتاجم تا بسوزی
در حسرت نگاهم
نغمه شگون ندارد
وقتی شعار فروشیست
مرثیه بی توجه
به لحظه ی خاموشیست
شاد و صبور و شفاف
نفرین بر آن صدایت
محتاج درد خویشم
نعشت خبر ندارد
من و چرا و چون ... چیست ؟
اون گل که همیشه باقیست !
دیگر که اسمش گل نیست !
لبخند بزن شرارت
وقت جنون رسیده
سرشارم از شعرت اما
جوهر به خون رسیده

 

 

بالای صفحه