می خواهم خورشید را بسوزانم
کوه تکیه داده به پشت جنگل سبز
مدتها ابررا پک می زد
دورترها آسمانی خون بسته
کنج غروب زاغ دل ها را چوب می زد
کاسه ی سوزنده ی مذاب خورشید دستش را می سوزاند
بابت مرگ یک روز آخرین مانده ی نورش را
نذری افق ها می کرد
روی کاسه ی آش مذاب عدد 7 و 8 با هم پر می زد
نزدیک پاییز بود
نور از بین روزنامه ی خکستر به اتاق دنیا می تابید
راه راه نور در بین گرد و غبارداشت هویدا می شد
رگه های زندگی در خاطر خک داشت پیدا می شد
" می خواهم خورشید را بسوزانم"
"می خواهم در شبها دیگر محتاج مهتاب نباشم"
"می خواهم روی پای خود بایستم وابسته به کوهها نباشم"
اسفند دود کنید او بیدار شد !
تف به آسمان آبی تو که انقدر زیبایی !
باران بارید !
دلم رحم آمد بر چشمانم او را جاری شد!
آقا ببخشید راه دریا کجاست ؟
از طرف اشکم برو قبل از خواب مهتاب
رخت خواب خورشید
غروب هم از غربت دور نیست
شما که بالا رفتی چی دیدی ؟
خواب را ... مرداب را ...
آن همه سولات بدون جواب را !
خاک مرا می سوزاند
جنس طبیعت داغ است
باد آرام تر بیا برگی لرزان در باغ است !
شهر شهوت خورده درد هسته دارد
مرگ بر دنیا انرژی در دست کیست !
آنها ... تنها آنها
راه گرم شدن خورشید شدن هیچ وقت نیست
راهش این است که در ذهن خود در پی آتشفشانی باشیم
که مدتهاست دردل خاک خشکم می سوزد
من و تو هیچ وقت به خورشید نخواهیم رسید اما
اگر از دل خاک بیرون بروی می سوزی
آن وقت
وقت آتشفشانی خواهد بود
همه هم کنارماخواهند سوخت
|