تکثیر
آسمان تنش تاول داغ و درشت خورشیدی زد
چرک نورازبین زخم ابرها بر سر مردم بارید
آهنگ رقت باری
مغز عریان و حساس مرا
غسل باران می داد
کلماتی در هم و آشفته
برای تکثیرسلول های زندان بدن انسانها
دانه های گندم له شده ای را به خکم می داد
خک استعداد رشد ریشه ی انسان داشت
اما کرم تحویل جامعه ی گشنه ی من می داد
فریادهایی که درجانانی حلق ما می افتاد
هرچی بیشتر می ماند
بیشتر بر نان سیاست کپک نیرنگ و رنگ بردین می داد
اخبار علت مرگ مغز گندم را
حمله ی قلبی اعلام می کرد!
علت گرانی نان گندم رادر تفسیرش
یخ بستن بی موقع خک وقت جوانه
برروی منبر ... تریبون ... صحن و بارگاه
باعشق و عرفان و فلسفه
یه نفربا مظلومیت
شیوه ی نوین تکثیر مغز رو حاشا می کرد
تکثیر غیر مجازفریاد به شکل نا امنی
به شکل هرزه گری به شکل پوچی
نه بویی را حس کردم
نه حرفی را شنیدم
نه چیزی گفتم
چون سرما خوردم!
و همه جا می گفتم
ای ماه روی تو را نمی بوسم من!
چون
سرما خوردم!
ای خک از قلب تو نمی رویم من!
چون
سرما خوردم!
ای زندگی از سقف تو برف نمی روبم من!
چون
سرما خوردم!
ای شعر فروش معروف مثل تو شعر نمی گویم من!
چون
سرما خوردم!
و خلت را با درد سینه قورت می دادم!
دختر معصوم خدکه بغض من را در دل داشت
با ناخون لک خون زده اش بر پوست نازک جمجمه ام
خراشی می داد
تنوری که نسل گندم ها در آن می سوخت
بر قندیل یخ بسته ی جسمم
وقتی گرمایی می داد
اشک جاری می شد
یکی با نگاهش افسوس کنان
من رو عاشق و تنهایی دید
قطره ای چشم من را شست
آسمان قلبش ریخت
تنها اشک مثل من حس سقوط از چشم او را فهمید
وقتی بر خک خسته و تنها افتاد
گفت : تو چه خیس و گرم و شفافی
و تنش خیس و نرم و شل شد
طوفان اعصاب مرا آرام شد
آسمان ابله وار باز هم صاف شد
و مردم این عید را به هم شاد باش دادند
و مغزگندم قربانی کردند!
بی تفاوت به این شادی ها
غم ها مصیبت ها و سختی ها
جلوی خانه ی شان ول می گشتم
و بوی غذایی گرم را حس می کردم
صدای لذت های نیمه شبشان را می شنیدم
به خودم تلقین کردم
هیچ گندمی
از این مغز های سیاه
تکثیر نخواهد شد
هیچ نوع لذت
خالی از بوی هوس
تایید نخواهد شد
دانه ی گندم در این شهر ... له شده ... خیس شده ... قسمتی سوخته
قسمتی هم نپخته مانده چون مغز آن پوسیده
رنجها برده مغز گندم تا معنی حلال شدن رو فهمیده
دخترکی که امشب تو با او بودی:
یک انگل بر قلب او افتاده ..
موشی از پنیر مغزش خورده
از اینکه بگویند تو یک فاحشه ای همیشه ترسیده
دوست ندارم که تناول کنم از معجون آلوده و بدبوی مغزهای شما!
لاس می زدم تا صبح با فرشته ای فراری ازدرگاه خدای مهربان شما!
این شعر رو به یک زنده بگور هدیه کردم به مناسبت روز کورتاژش!
|