مصطفی موسوی


بوف و صوف

روی یک دیوار بلند بوف کز کرده
سایه اش را بر روی پنجره ای ول کرده !
صوف زیر نور چراغ کوچه زیر روزنامه
از سرما می لرزه درد را زیر صفحه ی حوادث آن حس کرده !
.
صوف گفت هوا سرد شده این گوشه آه کشید بر دستش
بوف پف کرد وپرهای مانده در آشیانه راپایین انداخت آرام
گفت:
هو .. هو
صوف گفت که هوا تاریک است هیچ نوری به فردا نیست
بوف که چشمانش مهتاب را کم نور می کرد نگاهش را به او انداخت آرام ...
گفت:
هو ... هو
صوف گفت آنکه یاور و مرحم زخم هایم بود چرا نیست او پس کو ؟
بوف فضله گرمش را بر روی زخم های او ریخت و آرام
گفت:
هو ... هو
صوف گفت در تاریخ هیچ کس بر حق نیست جز آنکه جای پایش خون باشد
بوف چنگال برهنه اش را بیرون آورد قطره خونی پایین افتاد آرام
گفت:
هو ... هو
صوف گفت گشنگی و تشنگی سقف ایام را به زمین چسبانده
بوف موش مسمومی از خانه اش پایین افتاد و آرام
گفت :
هو ... هو
صوف گفت در دنیا تنهایم هیچ کس همراهم نیست
بوف سایه اش کنار او افتاد و آرام
گفت :
هو .. هو
صوف گفت دنیا را لبریز حق و نا حق کرده اند پس خالق کو ؟
بوف پایین آمد پیش کنار صوف نشست و اشکی از چشمانش افتاد آرام
گفت :
هو .. هو
ناگاه در دام افتاد
فریاد بر آمد کای مرغک شوم
که از سر شب تا صبح ناله هایت خواب را حراممان کرده
نمی توانی تو هم شکر خالق را بکنی چون یک بنده ؟

کشتند بوف شوم آن کوی بد بو را
صوف به مرد خدا شناخته شده بود
مرشد شده بود
مردم را به راه راست هدایت می کرد !
بوف!
جوجه هایش روی دیوار
تنها ماندند ....
توی تاریکی یخ بستند ...
از گرسنگی و تشنگی مردند
لانه شان ویران شد ...
موش های مست از مرگ موش
آنها را خوردند !
آنها که حتی نمی توانستند بگویند
هو ... هو !
آن کوچه دیگر سایه نداشت
همه ی مردم خوشبخت شده بودند !




 

بالای صفحه