هوای بی هوا
دیدی هوا بارونی شد ...
شمعک به صبحدم نرسید
لکنت اون صدا به دل
با خنده ای ارزونی شد
دیدی برای گل سرخ
چادرسیاه سوغات آوردند
غبار به عینکا نشست
قبرستونها مهمونی شد ؟!
وقت سقوط کجا بودی
بین کدوم ترانه ام
اسیر یک صدا بودی
همه روزا رو کار کردیم
جمعه ها تعطیل رسمی شد
ما غروباش رو بغض زدیم
شاعرش دیگری شد
دیدی چراغ هم اتاق من ؟
ساعت زیر خاک من
دیدی فراموشی من
من رو به انتها نبر
به آغوش تو قانعم
اون قدر به بغضت بفشار
تا همون جا جان بدهم
دلی رو نسپاری به دل
چشمی به چشمی نکشی
دودی به شب تیره نکن
رنگا روسوخته نکشی ...
دیدی هوای بی هوا
یه روز برام نفس شدی
از جاده ها گذشتی و ...
بین همه وجود من
اسیر یک بن بست شدی
بن بست فقط خاطره نیست
یا یک دیوار بی نصیب
بن بست بین وجودمه
از هر طرف خندون ببین !
بن بست یعنی صدای پا
نشت هوای بی هوا
صدای دردمند سکوت
توی تموم قصه هام
یه روز یه مرد
هیچکی نبود
پرواز فقط یه خاطره ست
پرنده هم اسیر اون
آسمون رو براش بستند
پرنده تیکه پاره شد
دیدی هوات بارونی شد
از اون بالا باریدی و
حست رو خاک مهمونی شد !
دوباره شبنمی بزن
دوباره آیینه ای بگو
بگو سکوت .. سکوت
بازم بذار بگم توی نفسم
جای هوات خیلی خالی بود
جای تو خیلی خالی بود
هوای بی هوای من
دنیای بی صدای من !
|