ایستگاه
نقش اشک توی چشم پرده زده ...
خشکیده!
ترشی بغض توی گلو حلقه زده ... ماسیده!
نعش طپش توی دلم زجه زده ... خوابیده!
گل خون روی لبم غنچه زده از بس الکی خندیده!
ایستگاه !
از بس سنگ زده اند کودک صفتان بر درو دیوار تنم مطرودم!
از بس رنگ و سیریش تبلیغ عبادت بر بن بست مغزم مالیدند مطروکم!
از بس ته چاه افتادم آسمان را فراموش کردم به همین سطح قانع بودم!
هیچ نیستم ...
هیچ جا نیستم ...
من عدمم ...
نابودم ...
توی دستم گل زرد
تو قلب نوچ عسل
به خیالم راهی قلب شقایق بودم
می رفتند همه به سوی مقصد خود
من از دولت دوست هم فارغ بودم
ایستگاه انتظار
ایستگاه گرم نگاه
ایستگاه شوره زار
توی جیبم پرخاک
ته کفشم احساس چسبیده
صبر می پوشیدم
مست بودم اما
اشک می نوشیدم
چاه پای محبت برکف براق نمی ماند
آه ...
باز هم ایستگاه
ادعای فضل و شعور می کردند مسافران در دانستن جغرافیای ایستگاه !
آه ...
باز هم ایستگاه
با سخاوت پرتاب می کردند کفاره را به نعشه ی یک مرده ی گرسنه و بی
سرپناه!
آه ...
باز هم ایستگاه
می خریدند جوجه ی یخ زده همراه با فلفل سبز دستمال مقعد پاک کنی توی
رفاه!
آه ...
باز هم ایستگاه
سودها می بردند دلالان مرگ در پیش فروش گورهای نیم تنه در شهر جدید
ماه!
آه ...
باز هم ایستگاه
نمی تونم ادامه بده خسته شدم ... می فهمی؟ ... خسته از خوردن ...
نوشیدن ... پوشیدن و زر و زر کردن و آدم نشدن ... منتظر ماندن برای
دیدن عشق کهنه ام بین این همه نگاه ...
ایستگاه پایانی ... آخر ما ... مقصد ما ...
روز از دست دادن فرصت گفتن آه
|