اتیکت
وقت بازی با ماه و خورشید دیگه به
پایان می رسید
ستاره ها رو هیچ کسی دیگه به آسمون ندید
دیدم سوراخ آسمون به تحت شهرمارسید
برای مردم فقیر شهرما نوبت قسط ماه رسید
دخترک(دلتنگ) توی نگاه چشمی به چشم من کشید
اون بالا ها می گن که ازگرمی خورشید سوءاستفاده شده بود
رهبرکی توی بستر داغ زن خود دلسوز مردم دنیا شده بود
عاشقی گریه می کرد عربده اش مزاحم خواب ما شده بود
ساقی زندانی به جرم پخش می در عالم معنا شده بود
....
دخترک تو این میون دلبسته ی ما شده بود
من از همه بریده ام ..
. زندگی کابوسه برام ...
به انتها رسیده ام
رفتارت لوسه برام
برو بگذار تنها باشم... بگذار تو انزوا باشم ...
می خوام که درس عبرتی برای بچه ها باشم
دخترک(دلتنگ) توی گوشم یواشی گفت :
با ابن وجود می خوام همیشه با شما باشم
... دخترکی که بر تنش کلماتش اتکت نداشت
نفهمیده ام که چه کسی بر روح و جسم و تن خود این گونه اتکتی گذاشت:
روحم دیگه ساییده شده ... زبونم رو به شیشه ی شکسته ی شب می زنم ...
با خون دلم روی دیوار زندگیم رنگ می زنم ... توهر دلی که می مونم زنگ
می زنم ... به چشام چسب سوزنده ی صبر می زنم ... با نفس روی جگرم آهنگ
می زنم ... به روی گونه لطیف زندگی چنگ می زنم ... این منم که عکسم رو
به بیلبورد سنگ می زنم ...این منم که روی تنم اتیکت مرگ می زنم ..
من ساخت خاک مرده ی این وطنم
اگردور از باران مهر این مردم باشم! به موندگاری آهنم
... حالا تو جای خالی دخترک کنارقبر خود برچسب دلتنگ می زنم
از این به بعد برای دردودل به روی روح و جسم و وجود خودم اتیکت مرگ می
زنم
|