مصطفی موسوی


طرفدار

 تا فردا درخاک !
 دیگر از مرگ نمی ترسم من
ما همه مرده ی فردا هاییم
 من که امروز به خاک افتادم
تو چه تضمینی به فردا داری؟
امشب با یارت عشق بازی می کردی
و همین فردا شاید
در دل خاک مدفون بودی
نعش منجمد و کافور زده ات
وای چه حالی دارد
تجزیه ی نقطه به نقطه ی تن منجمدت
با بوسه های خاک تشنه
و همین فردا شاید
لبان سرخت را
کرم ها گاز بگیرند
سینه ی پر ز حرارت تو را
موری غذای زمستان بکند
چشم براق و تماشایی تو
خونه ی یک خر خاکی بشود
تن عریان و کفن بسته ی تو
همه را خواهد خورد
زود تر از اینکه از یاد روی
کالبدت خواهد گندید
و در خاک خواهد ترکید
چه تضمینی به فردا داری؟
که همه خاک گل کوزه گران خواهیم شد
تو نمی دانستی بذرمهر تو و قطره آب
در حق هم خاکانت کافی بود
تا گونه این خاک گلی اندازد
 و برایش به تنهایی سنبلی از محبت بشود
 در عوض جسم زیبای تو را جلوه گل بر می داشت
 آوازه عطر تو در جمع گلها می پیچید
 سیاهی چشم تو درقلب شقایق می بست
 چهره ی سرد و سفیدت چون گل یخ حساس بود
 سینه ات خوشبو تر از شب بو بود
 سرخی لبهای تو را گل رز می فهمید
 همه را می چید یکی محتاج تر از این خود من !
می داد به معشوقه ی زیبا تر از این خود تو!
افسوس که هیچ کس نخواهند فهمید
 عشق بازی من را در خاک
چه کسی خواهد دید !


 

 

بالای صفحه