مصطفی موسوی


سوء تفاهم

 عزیز تنهایی من
امید اینده ی من
وقتی که تو اومدی
من از غمها جدا شدم
وقتی که تو اومدی
مثل یه غنچه وا شدم
عروسک قشنگ من
همدم و هم قدم من
تنها شمع  توی قلب من
بیا که ما عاشق باشیم
از غم و درد این دنیا فارغ باشیم
بیا تو دل همدیگه پا باز کنیم
نه! بهتره که من و تو تا انتها پرواز کنیم
تویی پر پرواز من
هم نفس و هم راز من
تویی حدیث زندگی
مطرب قلب عاشقا
معنی واقعی دل دادگی
تویی همون مرغک عشق
تویی پرنده ی امید
من هم یه جفت گم شده
مثل کبوتری سپید
آه که عزیز نمی دونی با تو چه احساسی دارم
فقط می تونم که بگم :
تا دم مرگ
 دوست دارم ... دوست دارم ... دوست دارم
 
.
.
.
می شه دو قسمت از یه شعر رو با سه نقطه ی سیاه به هم وصل کرد:
 
 
یک نقطه در ذهن ... یک نقطه در کلام ... یک نقطه در قلب.
.
.
 
بس کن !
آزارم نده
 فکرمن پیش تو نیست
با من حرف نزن
ترکم بکن
تموم حرفات تکراریست
می خوام راحت زندگی کنم
می خوام که راحت فکر کنم
دوست دارم از تو ذهنت بیرون بیام
  فکر کن دیگه که به درک مسافرم
خسته شدم از این همه صبر و سکوت
خسته شدم از این همه شرم و حیا
به خدا اشتباه شده قلب من که پیش تو نبود!
انگاری دیوونه شده!
زل زده توی چشم من می گه یعنی همه ی اون حرفا الکی بود؟!!
آره عزیز
 همیشه اول قصه می گن :
که یکی بود اون یکی نبود
قصه ی ما اول نداشت
 هیچی هم آخرش نبود!
خوب
 من احمق شدم
اما هیچ کسی مثل تو دیوونه نبود
می خوام  بخندیم و  بگیم
دل دادگی توی این زمون یه شوخی بود
هم عکس ... هم خط ... هم خاطره
همش رو پس می دم بهت
خاطره ت هم مرور زمان می بره
بسه دیگه گمشو ازم ...
 دیگه نگو عاشقتم ...
دیگه نگو دوست دارم .. دوست دارم ...
می خوام که تنهات بگذارم
خوب من هم زندگی دارم
نگی کاش مثل قلبن ها مهربون بودی
سوار اسبی نقره ای
شبا ستاره بون بودی
دیگه نیا کنار من
زنگ نزنی برای من
هق هق و گریه نکنی برای من
اشک نریزی به پای من
آره عزیز!
هرچی که من فکر می کنم ...
نقشت تو زندگیم گمه!
می خوام اینو خوب بدونی
میل منو شما به هم
عشق نیست
سوءتفاهمه!


 

 

بالای صفحه