مصطفی موسوی


من چه خیسم مثل بارون

ببین ببین چه شاعرم !!!
از من قلب سوخته می خوای !!!
چشم پر از هق هق و غم !!!
یک شعر افسرده می خوای ؟!!
ببین که بی تو خالی ام !!!
تونیستی که پُرم کنی !!!
طعم ترش خوشبختی ت رو
با بوسه هام تو تر کنی
ببین چگونه بی توام ؟!!
تو کوچه های خاطره !!!
همون جایی که فهمیدی ؟
مسافرت می خواد بره ؟!!!
بیا به شعر من بشین
اینجا هواش تازه تره
خواب و خیال تو برام
از هر شب اندازه تره
ببینم تو کی وقت داری ؟
می خوام مزاحمت بشم
با خوندن یه شعر نو
دوباره عاشقت بشم
منو ببخش به دلخوشی
چراعشق خاک من رو
به سادگی تو می کشی ؟
"من چه خیسم مثل بارون
مثل سرگذشت چشامون
مثل اون شبای سردی که
امیدی بود به فردامون"
دارم واسه تو شعر می گم
نه از غم هجران تو
نه واسه اینکه سوخته ام
در عشق بی پایان تو
ایندفعه پر پر می زنم
تو خونه ی تنهایی ام
ببین داره دودی می شه
رنگ قشنگ آبی ام
بدون تو خون میشینه
بر چشای مهتابی ام
دیگه شعرام وزن می گیره
سنگینی تو بغض گلوم
اون قصه ی دلبستگیم
نشد با رفتنت تموم








 

بالای صفحه