بالا رفتن
تیغ بر روی رگ رابطه ها
عطش ...جدایی ها را به یغمابرده
چشم تار و لب خشک گویا
جوشش باران را از ابرها برده
خون در چشم
خون بر قلب
خون فوران کرده بود از سیگار
خاموش دود انحنای تبخیر خون در مرز جایی سیگار
با گل های شاداب قالی سوختند سوختند
من و تو را به رایگان در درگاه خدایان
فروختند
قربانی کردند
لب و چشم و حلقمان را دوختند
با ساختن عصیان و هذیان ما
درس آزادگی به کودکان آموختند
کبریت وباروت
اصطکاک خون را منفجر خواهد کرد
انتصاب به مقام والای بی رگ بودن
خون را خون دلمه بسته را می شوید
خون لب آنکه طناب فریادش را بست می پوید
تنها خون قانون را می تواند خاک کند
تنها خاک می تواند نجاست مذهب را پاک کند
و تنها عشق تنهاست
عشق قانون خاک نجس است !
یعنی که سیگارت را در خون خاموش کنی !
یعنی با فوت کردن شمع روی کیک تعفن انسانیت
چراغ دنیا را برای همیشه برای خفتن خاموش کنی
زیر پایت را که همه خالی کردند
درک می کنی معنی تنهایی را
هم خاک ای هم مرگ هم اعدامی من
خود را در خود مدهوش کنی
و بریدن عصب های
درک و بینایی و فهمت
با زمزمه های دردت
...
می ایستم
و می رقصم
تند و تند تر
دورتر از حتی خودم
دور تر از خاطره های تلخم
دور تر از صدای آزادی
دور از جان شما
از همه بالاتر هستم
...
نعشش را از جرثقیل کشیدن پایین
او را به جرم اقدام علیه امنیت اجتماعی و محاربه آویزون کرده بودند
|