مصطفی موسوی


خواب در مرداب

رفتم کنار مرداب
تا گل برات بچینم
تا تو چشمای سردت
یه رگ عشق ببینم
توی خیالم گفتم
وقتی گل نیلوفر
کنج مو هات بشینه
وقتی دوباره خنده
این دنیام رو ببینه
اون وقت شاید دوباره
مرداب من شفاف شه
شاید بارون بباره
رگ های بسته ی عشق
به قلب خشکم باز شه
زدم با تن عریان
به قلب سرد مرداب
اونجا که کف آبش
لجن ها رفته بودند خواب
هرچی به گل آبی
دستم می شد نزدیکتر
زیر پام خالی می شد
دنیا می شد تاریکتر
ابرهای دل گرفته
فریاد سرم کشیدند
قورباغه ها با دشنام
از برگ گل پریدند
روح سکوت مرداب
از نفس هام بر آشفت
گِل در گلویم پر شد
چشمام حرفام رو می گفت
خزه های روی آب
نشست به روی پلکم
با هر قدم به سویش
نقشم از زندگی کم
پروانه ها پریدند
ازقلب باز اون گل
بین خیال وخلسه
هیچ کس به ما نرسه
گرچه تو چشم مرداب
شده بودم یه مردار
عشق و گل و پروانه
همه کنارم بودند
رویاهایی که ساختیم
هیچ واقعی نبودند
میلاد خیس بارون
با قطره ی اشکامون
بهار رو حس می کردم
من تو دل زمستون
گرچه با تو نمردم
اما گل رو حس کردم
بوی خوش موهات رو
با نفس هام تست کردم
دقیقاً ساقه ی اون
اندازه ی دستات بود
شکل معصومش رو آب
به پاکی نگات بود
میعاد در لجنزار
تا شعری دیگر از تو
برو خدا نگهدار

 

بالای صفحه