مصطفی موسوی


یادت هست ؟

یادت هست ؟
روزهایی که با هم می خواندیم :
"اولین چشم زیبا
اولین عشق پرشور
اولین حرف آشنا
اولین راه پرنور ؟"
اما با هم به آخر رسیده بودیم
یادت هست ؟
بر دلم حک کردم
همیشه دوستت دارم
اما همه ی دوستانم را از دست دادم
یادت هست ؟
امروز خورشید زود تر از دیروز داشت به خانه اش می رفت
چون پاییز بود
اما من از خانه ی خود دور هستم
یادت هست ؟
کوچ پرستو را به وقت پاییز
تو به من می گفتی روزی با هم کوچ خواهیم کرد
اما من تنها رفتم
یادت هست ؟
آنقدر در کوچه ها پرسه زدیم
که مثل دو سایه ی فرو رفته به هم گم شده بودیم
اما امشب تنها پرسه زدم
یادت هست ؟
در شیار کوچه های به اندوه رفته ی فصل خزان
بارانی خودم را روی دوش تو انداختم تا که تو سردت نشود
اما امشب بارانی بر دوش دارم و خیلی سرد است
یادت هست ؟
دستان گرمم را در جیبم چنگ زدی
تا به تو احساس محبت بکنم
اما امروز دستانم خالی تر از هر وقت دیگس
یادت هست ؟
تو به من می گفتی
که اگر روزی خاک شوی با تو چه خواهم کرد؟
گفتم تا ابد با چشم خیس بر خاک تو شعر خواهم گفت
اما من خاک شدم ... تو برایم شعر جدایی خواندی
راستی یادت هست ؟
یادت هست ؟

 

بالای صفحه