مصطفی موسوی


خطی روی خاک

در انتهای یک خرابه ی زندگی
دوخط موازی بر روی خاک
دو خط موازی
اگر به هم می رسیدند
اون وقت یکی شون می شکست
.
.
.
من پر غرور
اما تنها
راهی شده ام
رو به خط سرنوشت
تا کوچه های کهنه ی دلم
سرگردان و بی انتها
پرسه می زنم
گمراهی مرا
تا بغض شبانه ای کشاند
در خودم لحظه ای تمکین نموده ام
اشکی مرا در انتها نشاند
آنگاه چشم من
لبریز از خواهش تو شد
دور و بر خود گذر کرده ام
اما
کسی را هیچ گاه همراه خود ندیده ام
گویی پاهای زندگی
خسته از گام های من است
مرگ ازنزدیکی ها آواز می داد به من
ای رهرو منتظر نباش
چند گام دیگرمعشوقه ات
در انتظار آغوش گرم توست
من به کجا رسیده ام
رگبار چشم من راه را خیس کرده بود
گویی شکسته ام
اما خطی که برای مدت کمی منتظر من شده
حالا دیگه رفته است
من شکسته ام
اما تا پایان این داستان تلخ
مدت هاست نشسته ام
.
.
.
در انتهای یک خرابه ی زندگی
بر روی خاک من
دو خط موازی
که یکیشان شکست
دیگری بی تفاوت به او
از روی او گذشت

 

بالای صفحه