|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
نقطه
تنها یک نقطه مانده بود ... تنها سر خط یک نقطه
روی دل – تنها نقطه ی نور در آسمان نقطه ، آخ نقطه که چه قدر دوست داشت
حرف باشد همیشه می پرسید چرا تمام کننده ی حرف هاست و آغاز کننده نیست
و اینکه جرم های حرف های دل شکسته – حرف های دروغ خداحافظی های نا
خواسته – سلام های ناشی از هیجان تمامش به گردن او بود چرا حرف ها ، در
خیال خود نقطه را به گونه ای دیگر می پندارند ؟!! به خودم گفتم : «
شاید انسان یک نقطه باشد » و در خیال آینه ای به خود گفتم : آیا تو یک
انسانی ؟!! |