آوای آزاد »  شاعران » محمد معلم »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

برگ و باد

ساقي امشب شراب داده مرا
آتش مي به آب داده مرا
آنش مي پياله ام را سوخت
دمِ گرمِ تو، ناله ام را سوخت
بگذر از من كه كار من بگذشت
گل و باغ و بهارِ من بگذشت
قصه اي گفتم و به خواب شدم
اي تو آباد من خراب شدم
هوشياري زياد برده مرا
برگ خشكم كه باد برده مرا
***
منم و غم شب است و خاموشي
اي خوشا عالم فراموشي
"باده پيش آر باده ي گلگون"
بنشان ديده ي مرا در خون
باده پيش آر هرچه بادا باد
اين من و غم از اين غم اي فرياد
جمله نابودي است اين هستي
هوشياري ست معني مستي
***
عاشق از مُلك عقل بيرون است
بادِ سر گشته اي چو مجنون ست
عشق شيرين كجا رود از ياد
تيشه شد تاجِ تارك فرهاد


زندگي قصه اي ست بي فرجام
توسني تند تاز و بي آرام
قصه اي تلخ، قصه اي شيرين
قصه اي تازه، قصه اي ديرين
منشين بر فرازِ زين اينجا
كه خوري سخت بر زمين اينجا
باغ، تاراجگاهِ باد خزان
بانك بلبل غريو گم شدگان
هوشياري دري به عالم خواب
عقل، سرگشته ي كوير، سراب
بنده بي كردگار، بي معبود
ره نبرده به گوهر مقصود
طالب از قرب وصل او مهجور
با خدا بي خداي از خود دور
***
دست بردار اي غم از دلِ من
خود در اين آتشِ بلا مفكن
خار صحراي ماتمم، هشدار
بر سركوي من قدم مگذر
با دلم اي شرار غم مستيز
تو از اين دشتِ پُر ز خون بگريز
بسته بگذار تا بماند مشت
مزنم بيش از اين به لب انگشت
اين جهان ست همچنان ني زار
سخنم شعله ست و آتش بار
هر كه زين راه همچو مجنون رفت
دل پر از درد و ديده پر خون رفت
رفت و گم گشت اندر اين وادي
نيست در اين خراب آبادي
***
سوختم، سوختم، تباه شدم
بگذر از من كه خاك راه شدم
قدمي بر سرم گذار اينك
ابر شو بر سرم ببار اينك
ابر شو بر سرم ببار ببار
باد شو خاكم از ميان بردار
برق شو بر سرم بريز آتش
بنشين در دلم زبانه بكش
بنشين جاودانه در دلِ من
خُم ديري بساز از گلِ من
***
شب سردي ست، سرد مهتاب است
كوچه تنهاست، شهر خواب است
باد مي آيد، آري آري باد
برگي از شاخه اي به خاك افتاد
هوشياري زياد برده مرا
برگ خشكم كه باد برده مرا
تهران – پاييز 1342
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009