محمد معلم


حاشا

دیدی که باز نشئه ي صهبا به ما نساخت
در بزم عیش خون دل ما به ما نساخت
در زیر خرقه باده کشیدم به خاک ریخت
یعنی شکست شیشه و حاشا به ما نساخت
در پای من ز شیشه بشکسته خارهاست
می ده که توبه از می و مینا به ما نساخت
چون خاك راه گشتم و بر من گذز نکرد
طبع بلند آن قدو بالا به ما نساخت
در دشت عشق جور فلک شمع راه ماست
این خود عجیب بود که دنیا به ما نساخت
تهران 1344
 

بالای صفحه