گنج شايگان
تابستان 45 هنگاميكه محمد شايگان دوست شاعر و
همشهريم در تهران ميهمان من بود، نوذر پرنگ دوست بزرگوارمان كه بر هر
دو حق استادي داشت، اين شعر را براي من فرستاد. مغان مي
كهني كوكند جوان مارا
نياز هست كنون جرعه اي از آن مارا
كجاست باده ي محنت گذار، ماتم سوز
كه دارد از غم ايام در امان مارا
نشد كه خدمت اهل دلي كنيم، دريغ
نمي نهد به خود اين دور آسمان مارا
مگر نه گنج سعادت حريم صحبت تست
نمي دهند چرا " گنج شايگان" مارا
زياد بردن ياران كنايتي است " پرنگ"
كه مي كنند فراموش دوستان مارا من نيز قطعه زير را در
پاسخ او سرودم و با شايگان به ديدارش رفتيم. بيا كه از
مدد بخت، بي گمان مارا
رسيد مژده ي وصل از ديار چان مارا
به سينه روي نمود از حضور طلعت دوست
صفاي طبع دل انگيز آسمان مارا
اثر نكرد بدل جام شعله خيز، اما
گرفت شعله آن آتشين زبان مارا
به گوشه گيري عنقا نمي برم حسرت
فراتر از دو جهان است آشيان مارا
بيا بيا كه در اين قحط مردمي افتاد
به دست، " دولت جاويد شايگان" مارا
|