میزبان بی نگاه
مهمانان نا خوانده
یک به یک دست دراز می کنند
و به چشم باز تو
که دست به سویی دیگر دراز کرده ای
می نگرند و می گذرند
آه ... که نخستین کلمات
رو به کدام خاطره ی غمنک پنجره ی تو باز شد
او که دیر در خانه ات را
به روی هیچ میهمانی
باز نخواهی دید
میزبان بی نگاه
که جهان تو
تنها دست و دل تو
گوش و زبان تو بود
که دیگر نیست
که دیگر نیستی
رفته ی بی آمد
که اگر دیگر بار می آمدی
دیوارها همه
با شنیدن گام آرام تو
سر فرود می آوردند
و باز در برابر اندام تو
به احترام
قیام می کردند
تا چهره های گوناگون تو را در اینه های مکرر بتابانند
و نگاه بی تاب ما را در تاب تماشای تو
از تربیع تا ماه تمام
در گهواره بی آرام بخوابانند
دریغا ، اما که دیگر خانه ی ایینه از تصویر تو خالی ست
تو که سایه ی روان و ایان ات را
چراغ ها
دیگر به بدرقه نمی روند
به پیشواز نمی ایند
آه
نگاه ...! صندلی ات را
که چگونه در آن گوشه
تنها و غمگین نشسته است
و بر بالین تخت رؤیات
رادیو تاریک ات را
که چگونه نگران فانوس سر انگشتان توست
تو که دیگر هرگز باز نخواهی گشت
تا انگشتری صداهای همه ی زمان ها را
که چشم نگین اش
آب از چشمه ی روشن دل تو برده ست
به رسم هدیه ای بی همتات
ببخشم
تو که زیباترین صدا
صدای تینا ت بود
آن گاه با جمله ی آشناش
خنده بر لب ، آمد
خنده ، بر لب می نشاندی
و می نشستی
تا با تکیه به متکای اتاق نیما ت
در شمیم نسیم باغ سبز
باز شوی
و با نیروی جادوی نیلوفران رقصان
نگاه ات را
به جستجوی چراغ سقف
این سو و آن سو بگردانی
تا همچنان نور با عبور از شبکیه ات
آرام آرام از شبکه ی یادهات
بر دل
اوفتد
و از آن همه یاد
شاهیاد دو نهال دیروز چشمباغ دیدنت
تینا و نیما
که امروز دو سرو بالای شنیدنیت شده اند
تنها دیدنی و شنیدنی تو
از آن هنگام که دور نگاه ات دیگر
هیچ تصویری را ضبط نکرد
تا شب و روز
تینا ی رؤیات
ونیما ی عصات
همراه همسر همیشه همنوات
زیباترین صدا و سیمای تو باشند
تو باپیام های مدام تنها گیرنده و فرستنده ات
گوش و زبان
که تنها بانوی همیشه بات
باز می گرفت و باز می فرستاد
فاطی ! نیما رفت؟
فاطی ! تینا آمد ؟
فاطی! قطره ی چشم
فاطی ! فنجان شیر
فاطی
فاطی
واژه ی پک پک از ضمیر تو ناگاه
تو که دیگر نیستی
تا رادیو یادگار خاموش تو
کنار گوش تو
دیگر بار رو به همه ی دنیا باز شود
تو ! باگریه ی گاهگاهی ات
که تنها خدات می دید
و گاه نیز ما ت
که چه تاریک
چه تلخ بود
گمشده ی گاهگاه
آنگاه که صدای دستهات را می شنیدیم
که از دیوارها ، راه آشنا را می پرسید
و از آن همه ، آن دیوار
که با نگاه یاد زخم پریر سرت
حالی
سر
به زیر
افکنده است
همان دیوار آشنا با دستهات
در باغچه ی خانه پار و پیرار
که از آب و آفتاب
طاق پشت طاق می زدند
رنگین کمان های چتری چشم من
و بادبزن های آبی روح تو
که دیگر
رفته ست
رفته ست
رفته ست
آه ...! چه قافله ای ؟
چه تند ؟
انگار که قدمی
از گرمای برون
از عرق گرم حیاط عصر تابستان
تا سرمای درون
تا عرق سرد حیات عصر زمستان
آه ...! چه فاصله ای ؟
چه کم ؟
انگار که دمی
و آنگاه که پلک های تو
آرام آرام
فرو خواهد افتاد
و رادیو دوست ات
در آخرین خبر خود خواهد خواند : که زود
که تو نیز خاموش خواهی شد
با این همه هرگز ! هرگز نگران مباش
که دیگر حیاتی در حیاطی دیگر
نخواهی داشت
که فراموش خواهی شد ، نه
که آغوش خک مادر
این بارت
بی اندیشه و اندوه
خواهد پرورد
ازنهال تازه بال تر
تا درخت بی خزان انبوه
همه زیبایی
همه شکوه
با سایبانی بلند
که از فواصل دور
کنار چشمه ای تابنده و زلال
چون اشک چشم
دلکش ترین اطراقگاه قوافل فرداست
|